عشق های دو سوته...
پسر دانا و دوست داشتنی! دختر لطیف و معصوم! بیاین چشمامونو باز کنیم. بیاین به عشقای دور و برمون نگاه کنیم. به جدایی های چند روز بعدش نگاه کنیم. به دلای شکسته شده ی خودمون نگاه کنیم. ببینیم چی شد که عاشق شدیم اما دو سوته؟ اصلا عشق چیه؟ عاشق کیه؟ طول زندگی یه عشق چقدره؟ از کجا عشقو از خیلی چیزای دیگه مثل هوس و شهوت و شهرت تشخیص بدیم؟ عشق و عاشقی سن و سال داره؟ موقعش کی هست؟
رطب خورده هیچوقت منع رطب نمی کنه. من متولد ۲۵ دیماه ۱۳۷۲ هستم. من امسال تازه کنکوری شدم. نمی خوام مثل خیلی سایتایی که انقدر بد و بیرا میگن به عشقای ما، تازیانه بگیرم دستم یه طرف به همتون حمله کنم و بگم ای بچه های بد!
من خودم عاشق شدم. شاید یه سطح بالاتر و با معرفت تر (ممکنه از دید خودم اینجور باشه) ولی عشق منم اشتباه بوده. حالا بعد همه این شکسته شدن ها و نفس بند اومدن ها و آه و ناله ها... می خوام چشممو باز کنم و ببینم چیکار کردم که حال و روز الانم اینه. و می دونم فرصتی رو از دست ندادم پس چه کنم که آینده بهتر از این باشه؟
برمی گردم عقب...
اولین و مهمترین دلیل من برای گرایش به عشقم عامل کمر شکن تنهاییم بوده. من پسر تنهایی هستم. تک پسر باقی مونده توی خونه هستم و با مادری زندگی می کنم که حداقل ۴۷ سال با من اختلاف سنی داره. (پدرم فوت شده)
۴۷ سال می دونین یعنی چی؟ یعنی هرچی من بگم اون نفهمه. یعنی هرچی من واجب برای زندگیم بدونم اون عامل قرتی گری بدونه. یعنی داد و بیداد کردن اشک شبونه از تنهایی ریختن و ...........
اما من پخته شده ی این تنهاییم. اگه تا امروز حتی یه نفر هم سن من رو کمتر از ۲۳ حدس نزده به برکت این مادر ۴۷ سال بزرگترمه. اون بود که با پختگیاش تلفیق شد با ذهنیات امروزی من تا بهترین شدم. آره من بهترینم و به شکرانه این نعمت خدا دست مادرم رو می بوسم.
تنهایی منو پخت و ساخت اما با خود تنهایی چه کنم؟ به کی حرف دلمو بزنم؟ سرم رو شونه ی کی باشه که منو بفهمه و منو درک کنه؟ یکی که از امروزی باشه. نمی دونم می دونین یا نه ولی میگن توی دوره جوانی یه هرمون هایی در بدن ترشح میشه که حالت فرد در لحظه به اون هرمون ها بستگی داره. عامل دل گرفتگی های دم غروب، جمعه شب هامون، تنهاییامون، بغض بعد از عصبانیتامون و خیلی از این مسائل بخاطر تولید همون هرمونه. تو این دقایق بودن یه همدم برای ما جوونا لااااااااااااااااااااااااااازمه. و این شد که من به دختری از جنس مخالف با خودم رو انداختم. عاشق دختری شدم که مادرش تنها ۱۵ سال باهاش اختلاف سنی داشت. خواهری رو توی خونه داشت که یکسال از خودش کوچکتر بود و توی فامیلش پر بود از هم سن و سال.
اون به من جواب مثبت داد اما اونم دلیل خاص خودشو داشت. مثل من که تنهایی دلیلم برای عاشق شدن بود، اونم برای این عشق دلیلی داشت. کمبودی داشت
کمبود... همه ی ما به دلیل کمبودهامونه که به یکی دیگه رو میندازیم. اصلا ربطی به انسان و حیوان و بقیه کائنات نداره. همه کمبود داریم و بی نقص مطلق خداست که ما رو آفریده و از کمبودامون خبر داره برای نقص های ما مکملشو هم ایجاد کرده. حتی در ذره های وجود خلقتم کمبود هست. همیشه تک الکترون آزاد با بار منفی می گرده دنبال پروتن با بار مثبت. و برعکسش اتمی که تو ظرفیت خودش بار مثبت رو سنگین تر می بینه می گرده دنبال الکترون تک و آزاد... (کنکوریم دیگه
)
اما فلسه عشق می دونین چیه؟ از کجا میاد؟
اصلا بیاین عاشق شیم ولی حسابی عاشق شیم. یه عشقی که بدونیم هیچ جاش دوز و کلک نیست و
باور کنین به اینجا که رسیدم زبونم بند اومد....
انقدر کوچیکم و انقدر عشق عظمت داره که نمی تونم تعریفش کنم. فقط اکتفا می کنم به شعر زیر. دم شاعرش گرم....
یـک شبی مجـنون نـمازش را شـکسـت
بــی وضــو در کــوچـه لــیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فـــارغ از جــام الـستـش کــرده بــود
ســجــده ای زد بـــر لـب درگـــاه او
پُـــــر ز لـــیــلا شـــد دل پـــر آه او
گفت یـا رب از چـه خـوارم کرده ای
بـــر صـلیـب عــشـق دارم کـــرده ای
جـــام لـیـــلا را بــه دســتـم داده ای
ونــدر ایـن بــازی شـکـستـم داده ای
نـیـشـتر عشـقش به جـــانـم مـی زنـی
دردم از لــیــلاسـت آنــم مــی زنــی
خسته ام زین عـشق، دل خـونـم نـکـن
مــن کـه مـجـنـونـم تـو مجنونم نـکن
مـــرد ایـن بــازیــچـه دیـگـر نیـسـتـم
ایــن تـو و لـیـلای تــو... مـن نیـسـتـم
گــفـت ای دیـــوانه لـیــلایــت مــنـم
در رگ پـــنــهـان و پــیـدایـت مـنـم
ســـالـهــا بــا جــــور لـیــلا ســاخـتـی
مــن کــنــارت بـــودم و نـشـنـاخــتی
عـــشـق لـیـــلا در دلـت انــداخـتــم
صــد قــمــار عـشــق یـکـجـا بـاخـتم
کـــردمــت آواره صــحــرا نــشــــد
گـفــتـم عــاقـل مـی شــوی امـا نـشـد
سـوخـتـم در حـسـرت یـک یــا ربـت
غـــیــر لـــیــلا بــر نـیـامــد از لـبـت
روز و شـب او را صــدا کــردی ولـی
دیــدم امــشـب بــا مـنـی گـفـتم بــلی
مـطـمـئن بـودم بـه مـن ســر مـی زنـی
در حــریــم خـــانــه ام در مــی زنــی
حـال این لیلا که خـوارت کـرده بود
درس عـشـقش بـی قــرارت کـرده بود
مــرد راهـش بـاش تـا شـاهـت کــنم
صـد چــو لیـلا کـشـته در راهـت کـنـم
آنکه یاعلی می گفت و عشق آغاز می شد کجا،
ما کجــــــــا ...!